تبليغاتX
جنگ داخلی

جنگ داخلی

هرآنکس که در جنگ داخلی موضع گیری نکند، آماج رسوایی خواهد شد و از هر حقی در برابر سیاست محروم می‌شود

دولت مدرن که وانمود می‌کند به جنگ داخلی پایان داده، درعوض ادامهٔ آن است با شیوه‌هایی دیگر.

شرح الف. لازم است لویاتان را خواند تا فهمید «زمانی که اکثریت با رای موافق خود، یک حاکم را تایید کردند، هرکس مخالف باشد، اکنون باید با بقیه موافق شود، یعنی، بپذیرد کارهایی انجام دهد که به نفع حاکم تمام می‌شود، وگرنه به حق، توسط بقیه نابودخواهد شد. [...] و چه او به جماعت تعلق داشته باشد یا نه، و چه موافقت او خواسته شود یا نه، او یا باید به احکام آن‌ها گردن نهد یا در وضعیت جنگی که پیش‌تر در آن بود باقی بماند، جایی که ممکن است بدون بی‌عدالتی توسط هرکسی نابود شود.» سرنوشت طرفداران کمون پاریس، زندانیان گروه عملیات مستقیم یا شورشیان ژوئن ۱۸۴۸ به خوبی از سرچشمهٔ خونینی که با آن جمهوری‌ها ساخته می‌شوند، خبر می‌دهد. در اینجاست که خصلت بخصوص، و سنگ سر راهِ دولت مدرن قرار دارد: او تنها به واسطهٔ به کار بستن دقیقاً‌‌ همان چیزی دوام می‌یابد که می‌خواهد دفع کند، به واسطهٔ تحقق بخشیدن به‌‌ همان چیزی که ادعا می‌کند غایب است. پلیس‌ها در این مورد چیزی را می‌دانند، که به نحوی تناقض‌آمیز می‌-بایست یک «وضعیت قانونی» را اعمال کنند که عملاً تنها به خودشان متکی است. بنابراین سرنوشت دولت مدرن این بود که ابتدا همچون پیروز ظاهری جنگ داخلی پدید آید، تا آنکه سپس خود مغلوب آن شود. تا آنکه دست آخر صرفاً جز یک پرانتز، و یک حزب در جریانِ صبور جنگ داخلی نباشد.

شرح ب. هرکجا که دولت مدرن حکمفرمایی خود را گسترده است،‌‌ همان استدلال‌ها، و ساختارهای مشابه را اختیار کرده. این ساختار‌ها در ناب‌ترین شکل و صریح‌ترین منطق خود، در هابز جمع شده‌اند. به همین دلیل، تمام کسانی که قصد داشتند با دولت مدرن در بیافتند، نخست لزوم در افتادن با این نظریه‌پرداز منحصر به فرد را احساس کرده‌اند. امروز نیز، در اوج جنبش محوِ نظام دولت-ملت، علناً پژواک «هابزینیسم» طنین‌انداز است. بدین ترتیب هنگامی که دولت فرانسه، در قضیه‌ی پیچ و تابدار «خودمختاری جزیرهٔ کُرس»، سرانجام با مدل مرکززداییِ امپریال هم‌پیمان شد، وزیر داخله‌اش با این اظهاریهٔ موجز کناره‌گیری کرد: «فرانسه به یک جنگ مذهبی جدید احتیاجی ندارد.»

+  91/02/26 0:0  توسط جنگ داخلی  | 


دولت مدرن مذاهب را منسوخ می‌سازد، زیرا خود جای مذاهب را بر بستر احتضارِ نیاکانی‌ترین وهمِ (= فانتاسم) متافیزیک گرفته، یعنی‌‌ همان امر یکتا (l'Un). زین پس، نظم جهان باید بی‌وقفه تجدید شود و به هر قیمتی حفظ شود، حتی زمانی که این نظم از خود طفره می‌رود. پلیس و تبلیغاتْ تکنیک‌های تماماً ساختگی و موهومی خواهند بود که دولت مدرن برای بقای مصنوعیِ وهمِ امر یکتا به کار می‌اندازد. تمام واقعیت‌ دولت در این تکنیک‌ها جمع شده، که از طریقشان حفظ نظم را تضمین می‌کند، که البته دیگر نظمی بیرونی است، یک نظم عمومی. همچنین تمام استدلال‌هایی که ازشان به سود خود بهره‌برداری می‌کند نهایتاً به این برمی‌گردد: «بیرون از من، بی‌نظمی». اما بیرون از او نه بی-نظمی، بلکه کثرتی از نظم‌ها است.

+  91/02/24 0:0  توسط جنگ داخلی  | 

دولت مدرن به آن معضلی پایان داد که پیش‌تر پروتستانیسم، با به عهده گرفتن مأموریتِ خویش، دامنگیر دنیا کرده بود. با مستقر ساختن گسست‌های میان حیات درون و کارهای بیرونی،‌‌ همان عیبی که وجه‌مشخصهٔ اصلاحات است، دولت مدرن موفق به فرو نشاندن جنگ‌های داخلیِ «مذهبی»، و همراه با آن‌ها خود مذاهب شد.

 
شرح. از آن پس در یک طرف، آگاهی اخلاقی و خصوصیِ «مطلقاً آزاد» وجود خواهد داشت و در طرف دیگر کنش سیاسی و عمومیِ «مطلقاً تحت انقیاد خِرد دولت». و این‌ها دو حوزهٔ مجزا و مستقل خواهند بود. دولت مدرن خود را از هیچ به وجود می‌آورد، با کسر کردنِ فضای ـ از لحاظ اخلاقی خنثیِ ـ تکنیک سیاسی و حاکمیت از بافت اخلاقی سنتی. ژست چنین آفرینشی همانا ژست آدم‌آهنی مالیخولیایی است. هرچه آدم‌ها بیشتر از این لحظهٔ بنیادین فاصله می‌گیرند، معنای این ژست بیشتر از دست می‌رود. این‌‌ همان ناامیدیِ آرامی است که در این اصل کهن نیز خود را بیان می‌کند: cuius regio، eius religio*.

 

* عبارتی لاتین که معنای تحت‌الفظی آن «سرزمین هر کس، مذهب او» است؛ به عبارت دیگر هرآنکس که حاکم است مذهب سرزمین را تعیین می‌کند.

+  91/02/23 0:0  توسط جنگ داخلی  | 

در غرب، وحدت جهان سنتی با «اصلاحات» و «جنگ‌های مذهبی» متعاقب آن از دست رفت. سپس دولت مدرن به صحنه وارد می‌شود تا این وحدت را بازسازی کند ــــ این بار، سکولاریزه شده. وحدتی که دیگر یک کلِ ارگانیک نیست، بلکه کلی است مکانیکی، یک ماشین، ساختهٔ دست بشر که خود واجد آگاهی است (artificialité consciente).
شرح الف. در دورهٔ اصلاحات، شکافی گشوده شد که ناگزیر، هر انداموارگی (organicité) موجود در میانجی‌های رایج را خراب کرد؛ این شکاف توسط دکترینِ جدایی کامل میان تقدیر و کردار، میان پادشاهی و خدا و میان پادشاهی و جهان، و میان انسان درونی و انسان بیرونی به وجود آمد. به این ترتیب، جنگ‌های مذهبی نمایشِ پوچِ جهانی را عرضه می‌کند که که به مغاک سفر می‌کند، تنها به این خاطر که اتفاقاً آن را دیده، هارمونی‌ای که زیر فشار هزار ادعای مطلق و آشتی‌ناپذیر نسبت به تمامیت، خرد شده است. در واقع، به این شیوه و از خلال رقابت‌های فرقه‌ای، مذهب‌ها ‌ایدهٔ کثرت اخلاقی را به رغم خودشان مطرح کردند. اما در این نقطه، جنگ داخلی هنوز توسط آنانی بارور می‌شود که آن را پدیده-ای موقتی می‌دانند، چیزی که به زودی تمام خواهد شد، پس شکل-حیات‌ها هنوز به کار نیفتاده‌اند، بلکه به دست به دست شدن میان این یا آن ولی‌نعمت دل خوش‌اند. و از آن موقع تا کنون، خیزش‌های بی‌شماری توسط حزب خیالی وظیفهٔ خود دانسته که گفتهٔ نیچه در سال ۱۸۸۲ را منسوخ کند، این گفته که «بزرگ‌ترین پیشرفتِ توده‌ها تا امروز، جنگ‌های مذهبی بوده است، زیرا نشان می‌دهد که توده یاد گرفته که با مفاهیم با احترام برخورد کند.»
شرح ب. دولت مدرن، بعد از طی کردن دورهٔ تاریخی خود،‌‌ همان دشمن کهن را دوباره کشف می‌کند: «فرقه‌ها». اما این بار دیگر دولت نبروی سیاسی رو به اوج نیست.

+  91/02/22 0:0  توسط جنگ داخلی  | 

چه در نظریه و چه در عمل، دولت مدرن برای پایان دادن به جنگ داخلی به وجود آمد، که در آن زمان به آن «جنگ مذهبی» می‌گفتند. پس، هم به لحاظ تاریخی و هم به تایید خودش، دولت مدرن در برابر جنگ داخلی ثانوی است.


شرح. شش کتاب خیر عامه (۱۵۷۶)، نوشتهٔ بودن (Bodin) چهار سال بعد از قتل عام روز سن بارتلمو چاپ شد، و لویاتانِِ هابز در ۱۶۵۱ یعنی ۱۱ سال پس از آغاز long parliament در انگلستان. تداوم دولت مدرن ــ از مطلق‌گراییِ آغازین تا دولت رفاه ــ خود جنگی است تمام نشدنی، علیه جنگ داخلی.

+  91/02/21 0:0  توسط جنگ داخلی  | 

از لحاظ ریشه‌شناختی، دولت مدرن (L» État modern/ modern State) از ریشهٔ هندو اروپایی st- می‌آید که به معنای صلبیت، امور تغییر ناپذیر، و آن چیزی است که هست. کم نبودند کسانی که فریب این تردستی را خوردند. امروز، وقتی دولت هیچ کاری نمی‌کند، به جز اینکه عمر خود را هر طور شده طولانی‌تر کند، نقطهٔ متضاد آن آشکار می‌شود: این جنگ داخلی ــ در یونانی tasis ـــ است که دائمی است، و دولت مدرن صرفاً فرآیندی از واکنش به این وضعیت دائمی است.
شرح الف. بر خلاف آنچه آن‌ها می‌خواهند ما باور کنیم، تاریخمندیِ ویژهٔ توهم‌های «مدرنیته» هرگز به ثباتی تعلق ندارد که یک بار برای همیشه به دست آمده باشد، آستانه‌ای که بالاخره از آن عبور کرده باشیم، بلکه به یک فرایند بی‌پایان بسیج عمومی اشاره دارد. در پشت زمان‌های افتتاح‌شده در تاریخ‌نگاری رسمی، در پشت تقدیس افسانهٔ حماسیِ پیشرفتِ خطی، کار پیوستهٔ سازماندهی و سازماندهی مجدد، اصلاح، بهبود، بایگانی‌سازی، تنظیم، و حتی گاهی بازسازی‌های پرهزینه هرگز متوقف نشده است. این کار و شکست‌های پی در پیِ آن به‌‌ همان تلِ آشغالِ عصبی‌ای منجر شده که به آن می‌گوییم «امر نو». مدرنیته: نه آن مرحله‌ای که آدم به آسایش می‌‌رسد، بلکه یک وظیفه، یک دستور به مدرنیزه کردن، آن هم به شکلی جنون‌آمیز و از یک بحران به بحران دیگر، تنها برای اینکه در آخر توسط خستگی و تردید خود به زیر کشیده شویم.
شرح ب. «این وضغیت امور، از یک تفاوت نشات می‌گیرد که اغلب شناخته نمی‌شود، تفاوتی میان جوامع مدرن و جوامع باستانی، آن هم با توجه به انگاره‌های جنگ و صلح. اگر گذشته را با اکنون مقایسه کنیم، می‌بینیم نسبت میان وضعیت صلح و وضعیت جنگی کاملاً برعکس شده. برای ما صلح وضعیت نرمال امور است، که توسط جنگ قطع می‌-شود؛ برای عهد باستان، وضعیت جنگی حالت طبیعی بود، که صلح به آن پایان می‌داد.» ــــ امیلی بنونیست، فرهنگ واژگان نهادهای هندو-اروپایی

+  91/02/20 0:0  توسط جنگ داخلی  | 

دولت مدرن همچون مجموعه‌ای از نهاد‌ها تعریف نمی‌شود که آرایش‌های متفاوتشان، کثرتی هیجان‌انگیز را فراهم کند. دولت مدرن، جایی که هنوز وجود داشته باشد، خود را به صورت اخلاقی همچون نمایش عملیاتی برای یک وهمِ مضاعف تعریف می‌کند: این توهم که وقتی به سراغ شکل-حیات‌ها برود، هم بی‌طرفی و هم مرکزیت می‌توانند وجود داشته باشند.


شرح. می‌توانیم آرایش‌های شکنندهٔ قدرت را با تلاش‌های بی‌رحمانه‌شان برای بدیهی نشان دادن توهم تشخیص دهیم. در سرتاسر دوران مدرن، یکی از این توهم‌های سنخ‌نما،‌‌ همان مرکز بی‌طرف است، که صحنه را برای بقیه مهیا می‌کند. خرد، عدالت، علم، انسان، تمدن، یا فرهنگ ــ در تمام این‌ها‌‌ همان گرایش فانتاسماگوریک (مربوط به احضار ارواح) وجود دارد: اینکه وجود یک مرکز را فرض بگیریم، و بعد هم بگوییم که این مرکز به لحاظ اخلاقی خنثی است. بنابراین «دولت» شرایط تاریخی لازمی است برای شکوفا شدن این عبارات بی‌روح.

+  91/02/19 0:1  توسط جنگ داخلی  | 

دولت مدرن،
سوژهٔ اقتصادی


تاریخِ شکل‌گیریِ دولت در اروپا‌‌ همان تاریخِ خنثی‌سازیِ تقابل‌های فرقه‌ای، اجتماعی و دیگر درون دولت است.
کارل اشمیت،
خنثی و خنثی‌سازی

+  91/02/19 0:0  توسط جنگ داخلی  | 

در هشتم نوامبر ۲۰۰۸ سیستم مرکزی قطارهای فرانسوی مختل شد و ۱۶۰ قطار تندروی فرانسوی به مدت چند ساعت از کار افتادند. بیش از چهل هزار نفر حدود شش ساعت در ایستگاه‌ها گیر کردند. باعث این اختلال چند میلهٔ نعل شکل بودند، میله هایی حدوداً یک‌متری که عمداً در میان کابل‌های خط پاریس- لیل کار گذاشته شده بودند تا جریان برق اتصال کوتاه کند...


ادامه مطلب
+  91/02/18 23:31  توسط جنگ داخلی  | 

اکنون زمانِ صدا‌ها و نبردهاست: دیرزمانی است که «ما»، انبوه کله‌ها و تن‌هایی که در نقشهٔ دموگرافیک ایران منطقهٔ انفجارند، مرتعش شده‌اند، جیغ‌های بی‌معنا کشیده‌اند، هلهله‌های نابه‌جا، به تشنج افتاده‌اند، زوزه کشیده‌اند و خودشان را و هرآنچه بیرونشان بوده است تف کرده‌اند.


ادامه مطلب
+  91/02/18 23:15  توسط جنگ داخلی  | 

جنگ داخلی وبلاگی است به نام یک جمع خیالی. ما هرگز زنده نبوده­ایم. کافی است یک بار سوار مترو بشوید؛ تمام موجودات درمانده، بی­احساس و بی­چهره­ای که از فاصله­ی یک وجبی به هم زل می­زنند، بدون اینکه همدیگر را ببینند، انگار به درون این موقعیت هیپنوتیزم شده باشند. ما همان موجودات درمانده­ایم که تقدیرمان مرگ است. برای ورود به جامعه، برای بقا، و برای هر شکلی از تجربه، باید ابتدا مرده باشیم. D.O.A مهری است که بر سرنوشت ما حک شده* . هیچ خروجی برای ما وجود ندارد، هیچ «ساحلی زیر سنگ­فرش خیابان­ها» نیست: شهر، خود محیط زیست ما است. تمام چراغ­هایی که روشن و خاموش می­شوند، تمام نشانه­هایی که بی­تفاوت به ما به همدیگر اشاره می­کنند، تمام ساختمان­هایی که نمی­توانیم به آنها وارد شویم ــ توقف ممنوع.

اما چه بر سر نسلی می­آید که مرده به جهان وارد شده؟  نسلی که هیچ آینده­ای ندارد، حتی به عنوان ستم­دیده، فقیر، اقلیت، یا مطرود. نسلی که ازخودبیگانگی­اش به سطحی هستی­شناختی تعالی یافته. ما داریم یاد می­گیریم که چگونه تقدیرمان را قبضه کنیم، داریم ساز و کار این جنگل آسفالت را یاد می­گیریم. اجازه می­دهیم خیابان­ها و ماشین­ها از روح و روان ما عبور کنند. دشمن را با دقت یک جراح بررسی می­کنیم. «به بدن خود حمله می­بریم، بدنی که جزئی از همان کالبدی است که ما را به استخدام درآورده. برای ما سکس کسالت­آور است، اما شیفته­ی اسیدیم. می­دانیم که هرچه امیدمان مطلق­تر باشد، زیر پایش زودتر خالی می­شود. ما از فقیر هم فقیرتر می­شویم؛ آزادی یعنی اینکه هیچ چیزی برای از دست دادن نداشته باشی. ما کم کم داریم یاد می­گیریم: دیگر نقشه­ی خود را رو نمی­کنیم. «چقدر می­توان به پیروزی در جنگی امید بست که نقشه و زمان عملیات­اش از پیش لو رفته است؟»  



*Dead On Arrivalمهری است که بر پرونده­ی کسی می­زنند که پیش از رسیدن به پزشک، مثلاً در راه، مرده باشد

+  91/02/18 22:56  توسط جنگ داخلی  | 

میان پرده: دیگر حرفی برای گفتن باقی نمانده است، همه چیز باید تخریب شود.
+  91/02/16 1:3  توسط جنگ داخلی  | 

در آغاز، هدف من روشن نخواهد بود. هر کسی که با آن آشنا باشد، در همه ­جا احساس ­اش می­ کند، و برای کسانی که چیزی ازش نمی­ دانند، کاملاً غایب است. به هر حال، برنامه ­ها تنها به درد طفره رفتن از آن چیزی می ­خورند که قصد ارتقایش را دارند. سنجه ­ی کانت برای یک اصل اخلاقیات این بود که صورتبندی عمومی ­اش از تحقق آن جلوگیری نکند. پس جاه ­طلبیِ اخلاقی من از این فرمول تجاوز نخواهد کرد: اخلاق خاصی از جنگ داخلی را منتشر کن، هنر ویژه­ای از فاصله­ ها.

+  90/11/06 0:1  توسط جنگ داخلی  | 

من کمونیسم را جنبش حقیقی­ ای می­ دانم که در هرجا و هر لحظه­ ای جنگ داخلی را بسط می­ دهد.

+  90/11/06 0:0  توسط جنگ داخلی  | 

نامیدن می ­تواند دو فرم خصومت­ آمیز با یکدیگر را به خود بگیرد یکی طرد می­ کند، و دیگری در آغوش می­ گیرد. امپراتوری به همان شکلی از «جنگ داخلی» حرف می­ زند که دولت مدرن از آن صحبت می­ کرد، اما این کار را برای کنترل بهترِ توده­هایی انجام می­ دهد که هر کاری می­ کنند تا جنگ داخلی را منحرف کنند. من خودم از «جنگ داخلی» حرف می­ زنم، و حتی آن را یک واقعیت بنیادین می­ دانم. اما از جنگ داخلی صحبت می­ کنم تا آن را در آغوش بگیرم و آن را به بالاترین درجه­ اش برسانم. به بیان دیگر: مطابق با ذائقه­ ی خویش.

+  90/11/05 0:0  توسط جنگ داخلی  | 

من در اینجا به دنبال نشان دادنِ استمرار همیشگی جنگ داخلی با تجلیل کم یا بیش متحیر از برخی مراحلِ زیبای آن، یا مرور لحظاتِ تجلیِ برترِ آنتاگونیسم طبقاتی، نیستم. مسئله بر سر انقلاب‌های انگلستان، روسیه، یا فرانسه، ماخنویست‌ها، کمون پاریس، گراکوس بابوف، می‌۶۸، یا حتی جنگ داخلی اسپانیا نخواهد بود. تاریخ‌نگاران می‌توانند آسوده باشند: نان آن‌ها را آجر نمی‌کنم. من با شیوه‌ای آشکارا مکارانه‌تر نشان خواهم داد چگونه جنگ داخلی، حتی وقتی که گفته می‌شود غایب است یا موقتاً تحت کنترل در آمده، کماکان ادامه دارد. موضوع نشان دادن وسایلی است که از قرون وسطی برای یک فرآیند پیوستهٔ سیاست‌زدایی استفاده شده، و تا امروز هم ادامه دارد، یعنی زمانی که همه می‌دانیم «همه‌چیز سیاسی است» (مارکس). به بیان دیگر، مجموع با دنبال کردنِ راستای نقاط اوج‌ تاریخی به چنگ نمی‌آید، بلکه با دنبال کردنِ قسمی راستای وجودیِ ارتفاع پایین و پیوسته.


شرح. اگر پایان قرون وسطی داغ دوپاره شدن امر اخلاقی به دو حوزهٔ خودآیین، اخلاقیات و سیاست، را بر خود دارد، سرانجامِ «دوران مدرن» نیز داغ وحدت دوباره‌ - در عین مجزا بودن - این دو حوزهٔ انتزاعی را بر پیشانی دارد. وحدتی که ظالم جدید ما را به دست می‌دهد: امر اجتماعی.
+  90/11/04 0:0  توسط جنگ داخلی  | 

تمام تفاوت‌ میان شکل‌حیات‌ها یک تفاوت اخلاقی است. این تفاوت به یک بازی، تمامِ بازی‌ها، راه می‌برد. این بازی‌ها به خودیِ خود سیاسی نیستند، اما با رسیدن به درجهٔ مشخصی از شدت، و به بیان دیگر، با رسیدن به درجهٔ مشخصی ازتفصیل، سیاسی می‌شوند.

شرح
. ما این دنیا را به این خاطر سرزنش نمی‌کنیم که وحشیانه به جنگ در می‌افتد، نیز نه به این خاطر که به هر شکل ممکن سعی می‌کند از آن جلوگیری کند؛ بلکه فقط به این خاطر که جنگ را به تهی‌ترین فرم‌هایش تقلیل می‌دهد.
+  90/11/03 0:0  توسط جنگ داخلی  | 

مساله در مواجه با دشمن هرگز وجود آن نیست، بلکه فقط قدرت اوست. دشمنی که نابود شده باشد، نه تنها دیگر نمی‌تواند شکستِ خویش را بازشناسد، بلکه همیشه محکوم به باز‌گشتن خواهد بود، ابتدا همچون یک روح، و سپس همچون یک خصم.
+  90/11/02 0:0  توسط جنگ داخلی  | 

دوست کسی است که من را از طریق نوعی تجربهٔ انتخاب شدن، نوعی تفاهم، یا تصمیم مقید می‌کند، به گونه‌ای که رشد قدرت در او ملزم به رشد قدرت من خواهد بود. در قرینهٔ آن، من به دشمن خود نیز از طریق انتخاب شدن مقید هستم، اما این بار به واسطهٔ یک سوتفاهم، یعنی برای رشد قدرت خودم، باید با او برخورد کنم و نیروهای او را کاهش دهم.


شرح. پاسخ بسیار درخشان هانا آرنت به آن صهیونیست همین بود، کسی که بعد از انتشار «آیشمان در اورشلیم» و رسوایی‌های متعاقب آن به آرنت گفت که مردم اسرائیل را دوست ندارد: «من مردم را دوست ندارم. من فقط دوستانم را دوست دارم.»

+  90/11/01 0:0  توسط جنگ داخلی  | 

میان سرحدات اجتماع و خصومت فضای دوستی و دشمنی نهفته است. دوستی و دشمنی مفاهیمی اخلاقی-سیاسی هستند. اینکه هر دوی آن‌ها به جریان شدیدی از عواطف راه می‌برند، تنها نشان‌دهندهٔ این است که واقعیت‌های تاثیرگذار خودْ آثار هنری هستند، و بازی میان شکل-حیات‌ها می‌تواند گسترش یابد.

شرح الف. در میان انبوه وسایلی که غرب علیه تمام اشکال اجتماع به کار برده، یکی هست که از قرن دوازدهم تا کنون، جایگاه ویژه و نامنتظره‌ای اشغال کرده است. از مفهوم عشق حرف می‌زنم. باید در نظر داشته باشیم که گزینهٔ دوتاییِ کاذبی که عشق توانسته بر همه‌چیز تحمیل کند ــ «من رو دوست داری، یا نه؟» ــ در پنهان کردن، سرکوب کردن، و خرد کردن طیف وسیعی از عواطف بسیار متفاوت، و نیز تمام درجات نامشخص شدت که می‌تواند از برخورد دو بدن به وجود آید، موفق بوده است. در این مجموعهٔ گزینه‌های کاذب، عشق به شیوه‌ای عمل کرده که مانع پرداختن دقیق و پرتفصیل به بازی میان شکل-حیات‌ها می‌شود. بدون شک، فقر اخلاقیِ وضعیتِ موجود، که به تبعید اضطراری و دائمی ما به زوج منجر شده، تا حد زیادی به این درک از عشق بستگی دارد.

شرح ب. برای مدرک آوردن تنها کافی است به یاد بیاوریم که چطور در خلال فرایند کاملی از «متمدن‌سازی»، نامشروع  و جرم ساختن انواع مختلف اشتیاق‌ها با تقدیس عشق به عنوان تنها اشتیاق حقیقی همراه بوده است، عشق به عنوان اشتیاق ناب.

شرح ج. البته تمام این حرف‌ها در مورد انگارهٔ عشق صحیح است، نه برای تمام آن چیزهایی که با این نام، و به رغم آن، برانگیخته شده است. صرفاً از آن انحرافات زودگذر صحبت نمی‌کنم، بلکه همچنین از آن موشک کوچکِ «دوست‌ات دارم» که همیشه یک رخداد است.

+  90/10/30 0:3  توسط جنگ داخلی  | 

خصومت من را از قدرت خودم دور می­کند.

+  90/10/29 0:2  توسط جنگ داخلی  | 

هر آنچه ما با نام «بی‌تفاوتی» دسته‌بندی می‌کنیم، در واقع وجود ندارد. اگر من یک شکل-حیات را نمی‌شناسم، و در نتیجه برای من هیچ است، پس نسبت به آن حتی بی‌تفاوت هم نیستم. اگر آن را می‌شناسم، و برای من به گونه‌ای وجود دارد که انگار وجود نداشته باشد، در این مورد آشکارا برای من یک خصم است.

+  90/10/29 0:1  توسط جنگ داخلی  | 

خصومت به انواع و اقسام، و با شیوه‌ها و نتیجه‌های گوناگون اجرا می‌شود. کالا یا رابطهٔ قراردادی، تهمت، تجاوز، توهین، و تخریبِ راست و پوست کنده، تمام این‌ها در کنار یکدیگر، جای خود را در عمل تقلیل دادن می‌گیرند: حتی آن‌ها هم این را می‌فهمند. اشکال دیگر خصومت مسیرهای پنهان‌تر و منحرف تری در پیش می‌گیرند. جشن‌ها، تمجید و ستایش‌ها، ادب و نزاکت یا حتی مهمان‌نوازی را در نظر آورید. کمتر پیش می‌آید کسی این‌ها را کنش خوارشماری بداند، در حالی که هستند.

شرح. بنونیست در کتاب دایره المعارف نهادهای هندو-اروپایی Le vocabulaire des institutions indo-européennes خود نتوانست توضیح دهد که چرا واژهٔ لاتین hostis (خصم) می‌توانست در آنِ واحد به «بیگانه»، «دشمن»، «میهمان»، «میزبان» و «کسی که با رومی‌ها برابر حقوق است»، و یا حتی «کسی که به واسطهٔ یک جشن به من مرتبط است» یعنی متقابل ساختن زوریِ هدیه به واسطهٔ جشن دلالت کند. با این حال روشن است که چه در حوزهٔ قانون باشد، قوانین میهمان-نوازی، تملق کسی را کردن زیر تلی از هدیه‌ها، و چه یک حمله‌ی مسلحانه، به هر حال، راههای گوناگونی برای محو کردن خصم‌ها وجود دارد، برای اینکه مطمئن شویم او به یک تکینگی برای من تبدیل نمی‌شود. به این ترتیب من خصم‌ها را بیگانه نگه می‌دارم. این ضعف ما ست که مانع پذیرش این مطلب می‌شود. سومین مقالهٔ کانت در به سوی صلح دائمی، که شرایط لازم را برای انحلال نهایی اجتماعات جزیی و نیز ادغام مجدد و فرمال آن را در یک دولت جهانی مطرح می‌کند، در هر صورت بدون هیچ ابهامی تاکید می‌کند که «حقوق جهان-شهری باید به شرایط مهمان‌نوازی جهانی محدود باشد». و همین اخیراً نبود که سباستین روشه، خالق گمنام ایدهٔ «بی‌تمدنی» و اصولگرای فرانسوی با تلورانس صفر، آن قهرمان جمهوری ناممکن، به کتاب آخرش (مارس ۲۰۰۰) نام اتوپیاییِ «جامعهٔ مهمان‌نوازی» داد؟ آیا سباستین روشه کانت، هابز و صفحات روزنامهٔ عصر را می‌خواند، یا اینکه صرفاً ذهن وزیر کشور فرانسه را می‌خواند؟

+  90/10/29 0:0  توسط جنگ داخلی  | 

یک خصم می­ تواند نابود شود، اما فضای خصومت نمی­ تواند به نیستی تقلیل پیدا کند. فرد انسان­گرای امپریالی که با گفتن «هیچ چیز انسانی نسبت به من بیگانه نیست» تملق خود را می­ گوید، صرفاً دارد به ما یادآوری می­ کند که چه راه زیادی باید می­ رفته تا این اندازه با خودش بیگانه شود.

+  90/10/28 0:1  توسط جنگ داخلی  | 

برای من، خصم یک نیستی است که ­ نیست شدن را اقتضا می کند، یا با پایان دادن به خصومت، یا با پایان دادن به وجود داشتن.

+  90/10/28 0:0  توسط جنگ داخلی  | 

وقتی دو بدنی که توسط شکل-حیات‌های کاملاً بیگانه نسبت به یکدیگر به حرکت در می‌آیند، در یک لحظه و مکان مشخص با هم مواجه می‌شوند، آنگاه خصومت را تجربه می‌کنند. این مواجهه به هیچ رابطه‌ای منجر نخواهد شد، بلکه برعکس، گواهی است بر نا-رابطهٔ ابتدایی.

به‌ خوبی می‌توان خصم را تشخیص داد و موقعیت‌اش را شناخت، اما خود آن را، یعنی در مقام تکینگی، نمی‌توان شناخت. خصومت دقیقاً همین ناممکن بودن شناخت یکدیگر در مقام تکینگی‌ها ست، برای بدن-هایی که به هیچ وجه نمی‌توانند با هم جور ‌شوند.

هر چیزی که در تکینگی‌اش شناخته شود، از قلمرو خصومت خارج می‌شود، و به یک دوست یا دشمن بدل می‌شود.

+  90/10/27 0:0  توسط جنگ داخلی  | 

معنا عنصر امر مشترک است، به عبارت دیگر هر رخدادی، در مقام فوران معنا، یک امر اشتراکی را بنا می‌نهد.

بدنی که می‌گوید «من»، در حقیقت، می‌گوید «ما».

ژست یا گزاره‌‌ا‌ی مجهز به معنا، از تودهٔ بدن‌ها یک اجتماع معین می‌تراشند، که خود در ابتدا باید پذیرفته شود برای آنکه این ژست و این گزاره بتوانند پذیرفته شوند.

+  90/10/26 0:0  توسط جنگ داخلی  | 

مواجهه با بدنی که تحت تاثیر‌‌ همان شکل-حیاتی است که من هستم، به عبارت دیگر اجتماع، من را در تماس با قدرت خودم قرار می‌دهد.

+  90/10/25 0:0  توسط جنگ داخلی  | 

اجتماع هرگز اجتماعِ کسانی که آنجا هستند نیست.

شرح. هر اجتماعی در عین حال هم یک فعلیت است و هم یک بالقوگی. یعنی وقتی ادعای تحقق کامل می‌-کند، مثلاً در بسیج عمومی، یا وقتی می‌گوید بالقوگیِ محض است، مانند تنهایی بهشتیِ بلوم ــ هیچ اجتماعی وجود ندارد.

+  90/10/24 0:0  توسط جنگ داخلی  | 

اجتماعی وجود ندارد مگر در روابط تکین. اجتماع وجود ندارد. همیشه مقداری از اجتماع‌ وجود دارد، که در چرخش است.

شرح الف. اجتماع هرگز به مجوعه‌ای از بدن‌ها که به شکلی مستقل از جهانشان تصور شده‌اند اشاره نمی‌کند، بلکه به سرشت بخصوصی از مناسبات میان این بدن‌ها و نیز میان این بدن‌ها و جهانشان اطلاق می‌شود. لحظه‌ای که اجتماع تلاش کند در یک سوژهٔ منزوی به خود تجسد بخشد، یعنی در یک واقعیت مجزا، به محض اینکه بخواهد به جدایی میان یک بیرون و آنچه درون است مادیت بخشد، آنگاه در برابر ناممکن بودنِ خویش قرار می‌گیرد. فرقه همین نقطهٔ ناممکنی ست. حضور-نزد-خود کامل اجتماع، فرقه، با اسراف هر اجتماع در روابط تکین، با غیاب عینی و ملموس‌اش مطابقت دارد.

شرح ب. تمام بدن‌ها در حرکت هستند. حتی وقتی بدنی حرکت نمی‌کند، باز هم به حضور می‌آید، و جهانی را که با خود دارد وارد بازی می‌کند، و سرنوشت خود را دنبال می‌کند. همچنین بدن‌هایی هستند که با هم می‌روند، آن‌ها به یکدیگر تمایل و گرایش دارند: میان آن‌ها مقداری از اجتماع‌ وجود دارد. بقیه از هم فرار می‌کنند، با هم جور نمی‌شوند و ناهماهنگ‌اند. در اجتماعِ هر شکل-حیاتی همچنین اجتماع‌های اشیا و ژست‌ها وجود دارد، اجتماع‌های عادات و تأثرات، اجتماعی از اندیشه‌ها. نیازی به گفتن ندارد که بدن‌های محروم از اجتماع، همچنین از ذائقه‌ نیز محروم‌ هستند: آن‌ها نمی‌بینند که برخی چیز‌ها با هم جور می‌شوند و برخی دیگر نه.

+  90/10/23 0:0  توسط جنگ داخلی  |