دولت مدرن که وانمود میکند به جنگ داخلی پایان داده، درعوض ادامهٔ آن است با شیوههایی دیگر.
شرح الف. لازم است لویاتان را خواند تا فهمید «زمانی که اکثریت با رای موافق خود، یک حاکم را تایید کردند، هرکس مخالف باشد، اکنون باید با بقیه موافق شود، یعنی، بپذیرد کارهایی انجام دهد که به نفع حاکم تمام میشود، وگرنه به حق، توسط بقیه نابودخواهد شد. [...] و چه او به جماعت تعلق داشته باشد یا نه، و چه موافقت او خواسته شود یا نه، او یا باید به احکام آنها گردن نهد یا در وضعیت جنگی که پیشتر در آن بود باقی بماند، جایی که ممکن است بدون بیعدالتی توسط هرکسی نابود شود.» سرنوشت طرفداران کمون پاریس، زندانیان گروه عملیات مستقیم یا شورشیان ژوئن ۱۸۴۸ به خوبی از سرچشمهٔ خونینی که با آن جمهوریها ساخته میشوند، خبر میدهد. در اینجاست که خصلت بخصوص، و سنگ سر راهِ دولت مدرن قرار دارد: او تنها به واسطهٔ به کار بستن دقیقاً همان چیزی دوام مییابد که میخواهد دفع کند، به واسطهٔ تحقق بخشیدن به همان چیزی که ادعا میکند غایب است. پلیسها در این مورد چیزی را میدانند، که به نحوی تناقضآمیز می-بایست یک «وضعیت قانونی» را اعمال کنند که عملاً تنها به خودشان متکی است. بنابراین سرنوشت دولت مدرن این بود که ابتدا همچون پیروز ظاهری جنگ داخلی پدید آید، تا آنکه سپس خود مغلوب آن شود. تا آنکه دست آخر صرفاً جز یک پرانتز، و یک حزب در جریانِ صبور جنگ داخلی نباشد.
شرح ب. هرکجا که دولت مدرن حکمفرمایی خود را گسترده است، همان استدلالها، و ساختارهای مشابه را اختیار کرده. این ساختارها در نابترین شکل و صریحترین منطق خود، در هابز جمع شدهاند. به همین دلیل، تمام کسانی که قصد داشتند با دولت مدرن در بیافتند، نخست لزوم در افتادن با این نظریهپرداز منحصر به فرد را احساس کردهاند. امروز نیز، در اوج جنبش محوِ نظام دولت-ملت، علناً پژواک «هابزینیسم» طنینانداز است. بدین ترتیب هنگامی که دولت فرانسه، در قضیهی پیچ و تابدار «خودمختاری جزیرهٔ کُرس»، سرانجام با مدل مرکززداییِ امپریال همپیمان شد، وزیر داخلهاش با این اظهاریهٔ موجز کنارهگیری کرد: «فرانسه به یک جنگ مذهبی جدید احتیاجی ندارد.»
دولت مدرن مذاهب را منسوخ میسازد، زیرا خود جای مذاهب را بر بستر احتضارِ نیاکانیترین وهمِ (= فانتاسم) متافیزیک گرفته، یعنی همان امر یکتا (l'Un). زین پس، نظم جهان باید بیوقفه تجدید شود و به هر قیمتی حفظ شود، حتی زمانی که این نظم از خود طفره میرود. پلیس و تبلیغاتْ تکنیکهای تماماً ساختگی و موهومی خواهند بود که دولت مدرن برای بقای مصنوعیِ وهمِ امر یکتا به کار میاندازد. تمام واقعیت دولت در این تکنیکها جمع شده، که از طریقشان حفظ نظم را تضمین میکند، که البته دیگر نظمی بیرونی است، یک نظم عمومی. همچنین تمام استدلالهایی که ازشان به سود خود بهرهبرداری میکند نهایتاً به این برمیگردد: «بیرون از من، بینظمی». اما بیرون از او نه بی-نظمی، بلکه کثرتی از نظمها است.
دولت مدرن به آن معضلی پایان داد که پیشتر پروتستانیسم، با به عهده گرفتن مأموریتِ خویش، دامنگیر دنیا کرده بود. با مستقر ساختن گسستهای میان حیات درون و کارهای بیرونی، همان عیبی که وجهمشخصهٔ اصلاحات است، دولت مدرن موفق به فرو نشاندن جنگهای داخلیِ «مذهبی»، و همراه با آنها خود مذاهب شد.
شرح. از آن پس در یک طرف، آگاهی اخلاقی و خصوصیِ «مطلقاً آزاد» وجود خواهد داشت و در طرف دیگر کنش سیاسی و عمومیِ «مطلقاً تحت انقیاد خِرد دولت». و اینها دو حوزهٔ مجزا و مستقل خواهند بود. دولت مدرن خود را از هیچ به وجود میآورد، با کسر کردنِ فضای ـ از لحاظ اخلاقی خنثیِ ـ تکنیک سیاسی و حاکمیت از بافت اخلاقی سنتی. ژست چنین آفرینشی همانا ژست آدمآهنی مالیخولیایی است. هرچه آدمها بیشتر از این لحظهٔ بنیادین فاصله میگیرند، معنای این ژست بیشتر از دست میرود. این همان ناامیدیِ آرامی است که در این اصل کهن نیز خود را بیان میکند: cuius regio، eius religio*.
* عبارتی لاتین که معنای تحتالفظی آن «سرزمین هر کس، مذهب او» است؛ به عبارت دیگر هرآنکس که حاکم است مذهب سرزمین را تعیین میکند.
شرح الف. در دورهٔ اصلاحات، شکافی گشوده شد که ناگزیر، هر انداموارگی (organicité) موجود در میانجیهای رایج را خراب کرد؛ این شکاف توسط دکترینِ جدایی کامل میان تقدیر و کردار، میان پادشاهی و خدا و میان پادشاهی و جهان، و میان انسان درونی و انسان بیرونی به وجود آمد. به این ترتیب، جنگهای مذهبی نمایشِ پوچِ جهانی را عرضه میکند که که به مغاک سفر میکند، تنها به این خاطر که اتفاقاً آن را دیده، هارمونیای که زیر فشار هزار ادعای مطلق و آشتیناپذیر نسبت به تمامیت، خرد شده است. در واقع، به این شیوه و از خلال رقابتهای فرقهای، مذهبها ایدهٔ کثرت اخلاقی را به رغم خودشان مطرح کردند. اما در این نقطه، جنگ داخلی هنوز توسط آنانی بارور میشود که آن را پدیده-ای موقتی میدانند، چیزی که به زودی تمام خواهد شد، پس شکل-حیاتها هنوز به کار نیفتادهاند، بلکه به دست به دست شدن میان این یا آن ولینعمت دل خوشاند. و از آن موقع تا کنون، خیزشهای بیشماری توسط حزب خیالی وظیفهٔ خود دانسته که گفتهٔ نیچه در سال ۱۸۸۲ را منسوخ کند، این گفته که «بزرگترین پیشرفتِ تودهها تا امروز، جنگهای مذهبی بوده است، زیرا نشان میدهد که توده یاد گرفته که با مفاهیم با احترام برخورد کند.»
شرح ب. دولت مدرن، بعد از طی کردن دورهٔ تاریخی خود، همان دشمن کهن را دوباره کشف میکند: «فرقهها». اما این بار دیگر دولت نبروی سیاسی رو به اوج نیست.
چه در نظریه و چه در عمل، دولت مدرن برای پایان دادن به جنگ داخلی به وجود آمد، که در آن زمان به آن «جنگ مذهبی» میگفتند. پس، هم به لحاظ تاریخی و هم به تایید خودش، دولت مدرن در برابر جنگ داخلی ثانوی است.
از لحاظ ریشهشناختی، دولت مدرن (L» État modern/ modern State) از ریشهٔ هندو اروپایی st- میآید که به معنای صلبیت، امور تغییر ناپذیر، و آن چیزی است که هست. کم نبودند کسانی که فریب این تردستی را خوردند. امروز، وقتی دولت هیچ کاری نمیکند، به جز اینکه عمر خود را هر طور شده طولانیتر کند، نقطهٔ متضاد آن آشکار میشود: این جنگ داخلی ــ در یونانی tasis ـــ است که دائمی است، و دولت مدرن صرفاً فرآیندی از واکنش به این وضعیت دائمی است.
شرح الف. بر خلاف آنچه آنها میخواهند ما باور کنیم، تاریخمندیِ ویژهٔ توهمهای «مدرنیته» هرگز به ثباتی تعلق ندارد که یک بار برای همیشه به دست آمده باشد، آستانهای که بالاخره از آن عبور کرده باشیم، بلکه به یک فرایند بیپایان بسیج عمومی اشاره دارد. در پشت زمانهای افتتاحشده در تاریخنگاری رسمی، در پشت تقدیس افسانهٔ حماسیِ پیشرفتِ خطی، کار پیوستهٔ سازماندهی و سازماندهی مجدد، اصلاح، بهبود، بایگانیسازی، تنظیم، و حتی گاهی بازسازیهای پرهزینه هرگز متوقف نشده است. این کار و شکستهای پی در پیِ آن به همان تلِ آشغالِ عصبیای منجر شده که به آن میگوییم «امر نو». مدرنیته: نه آن مرحلهای که آدم به آسایش میرسد، بلکه یک وظیفه، یک دستور به مدرنیزه کردن، آن هم به شکلی جنونآمیز و از یک بحران به بحران دیگر، تنها برای اینکه در آخر توسط خستگی و تردید خود به زیر کشیده شویم.
شرح ب. «این وضغیت امور، از یک تفاوت نشات میگیرد که اغلب شناخته نمیشود، تفاوتی میان جوامع مدرن و جوامع باستانی، آن هم با توجه به انگارههای جنگ و صلح. اگر گذشته را با اکنون مقایسه کنیم، میبینیم نسبت میان وضعیت صلح و وضعیت جنگی کاملاً برعکس شده. برای ما صلح وضعیت نرمال امور است، که توسط جنگ قطع می-شود؛ برای عهد باستان، وضعیت جنگی حالت طبیعی بود، که صلح به آن پایان میداد.» ــــ امیلی بنونیست، فرهنگ واژگان نهادهای هندو-اروپایی
دولت مدرن همچون مجموعهای از نهادها تعریف نمیشود که آرایشهای متفاوتشان، کثرتی هیجانانگیز را فراهم کند. دولت مدرن، جایی که هنوز وجود داشته باشد، خود را به صورت اخلاقی همچون نمایش عملیاتی برای یک وهمِ مضاعف تعریف میکند: این توهم که وقتی به سراغ شکل-حیاتها برود، هم بیطرفی و هم مرکزیت میتوانند وجود داشته باشند.
شرح. میتوانیم آرایشهای شکنندهٔ قدرت را با تلاشهای بیرحمانهشان برای بدیهی نشان دادن توهم تشخیص دهیم. در سرتاسر دوران مدرن، یکی از این توهمهای سنخنما، همان مرکز بیطرف است، که صحنه را برای بقیه مهیا میکند. خرد، عدالت، علم، انسان، تمدن، یا فرهنگ ــ در تمام اینها همان گرایش فانتاسماگوریک (مربوط به احضار ارواح) وجود دارد: اینکه وجود یک مرکز را فرض بگیریم، و بعد هم بگوییم که این مرکز به لحاظ اخلاقی خنثی است. بنابراین «دولت» شرایط تاریخی لازمی است برای شکوفا شدن این عبارات بیروح.
سوژهٔ اقتصادی
خنثی و خنثیسازی
در هشتم نوامبر ۲۰۰۸ سیستم مرکزی قطارهای فرانسوی مختل شد و ۱۶۰ قطار تندروی فرانسوی به مدت چند ساعت از کار افتادند. بیش از چهل هزار نفر حدود شش ساعت در ایستگاهها گیر کردند. باعث این اختلال چند میلهٔ نعل شکل بودند، میله هایی حدوداً یکمتری که عمداً در میان کابلهای خط پاریس- لیل کار گذاشته شده بودند تا جریان برق اتصال کوتاه کند...
ادامه مطلب
اکنون زمانِ صداها و نبردهاست: دیرزمانی است که «ما»، انبوه کلهها و تنهایی که در نقشهٔ دموگرافیک ایران منطقهٔ انفجارند، مرتعش شدهاند، جیغهای بیمعنا کشیدهاند، هلهلههای نابهجا، به تشنج افتادهاند، زوزه کشیدهاند و خودشان را و هرآنچه بیرونشان بوده است تف کردهاند.
ادامه مطلب
جنگ داخلی وبلاگی است به نام یک جمع خیالی. ما هرگز زنده نبودهایم. کافی است یک بار سوار مترو بشوید؛ تمام موجودات درمانده، بیاحساس و بیچهرهای که از فاصلهی یک وجبی به هم زل میزنند، بدون اینکه همدیگر را ببینند، انگار به درون این موقعیت هیپنوتیزم شده باشند. ما همان موجودات درماندهایم که تقدیرمان مرگ است. برای ورود به جامعه، برای بقا، و برای هر شکلی از تجربه، باید ابتدا مرده باشیم. D.O.A مهری است که بر سرنوشت ما حک شده* . هیچ خروجی برای ما وجود ندارد، هیچ «ساحلی زیر سنگفرش خیابانها» نیست: شهر، خود محیط زیست ما است. تمام چراغهایی که روشن و خاموش میشوند، تمام نشانههایی که بیتفاوت به ما به همدیگر اشاره میکنند، تمام ساختمانهایی که نمیتوانیم به آنها وارد شویم ــ توقف ممنوع.
*Dead On Arrivalمهری است که بر پروندهی کسی میزنند که پیش از رسیدن به پزشک، مثلاً در راه، مرده باشد
شرح. اگر پایان قرون وسطی داغ دوپاره شدن امر اخلاقی به دو حوزهٔ خودآیین، اخلاقیات و سیاست، را بر خود دارد، سرانجامِ «دوران مدرن» نیز داغ وحدت دوباره - در عین مجزا بودن - این دو حوزهٔ انتزاعی را بر پیشانی دارد. وحدتی که ظالم جدید ما را به دست میدهد: امر اجتماعی.
شرح. ما این دنیا را به این خاطر سرزنش نمیکنیم که وحشیانه به جنگ در میافتد، نیز نه به این خاطر که به هر شکل ممکن سعی میکند از آن جلوگیری کند؛ بلکه فقط به این خاطر که جنگ را به تهیترین فرمهایش تقلیل میدهد.
شرح. پاسخ بسیار درخشان هانا آرنت به آن صهیونیست همین بود، کسی که بعد از انتشار «آیشمان در اورشلیم» و رسواییهای متعاقب آن به آرنت گفت که مردم اسرائیل را دوست ندارد: «من مردم را دوست ندارم. من فقط دوستانم را دوست دارم.»
به خوبی میتوان خصم را تشخیص داد و موقعیتاش را شناخت، اما خود آن را، یعنی در مقام تکینگی، نمیتوان شناخت. خصومت دقیقاً همین ناممکن بودن شناخت یکدیگر در مقام تکینگیها ست، برای بدن-هایی که به هیچ وجه نمیتوانند با هم جور شوند.
هر چیزی که در تکینگیاش شناخته شود، از قلمرو خصومت خارج میشود، و به یک دوست یا دشمن بدل میشود.
بدنی که میگوید «من»، در حقیقت، میگوید «ما».
ژست یا گزارهای مجهز به معنا، از تودهٔ بدنها یک اجتماع معین میتراشند، که خود در ابتدا باید پذیرفته شود برای آنکه این ژست و این گزاره بتوانند پذیرفته شوند.
شرح. هر اجتماعی در عین حال هم یک فعلیت است و هم یک بالقوگی. یعنی وقتی ادعای تحقق کامل می-کند، مثلاً در بسیج عمومی، یا وقتی میگوید بالقوگیِ محض است، مانند تنهایی بهشتیِ بلوم ــ هیچ اجتماعی وجود ندارد.
شرح الف. اجتماع هرگز به مجوعهای از بدنها که به شکلی مستقل از جهانشان تصور شدهاند اشاره نمیکند، بلکه به سرشت بخصوصی از مناسبات میان این بدنها و نیز میان این بدنها و جهانشان اطلاق میشود. لحظهای که اجتماع تلاش کند در یک سوژهٔ منزوی به خود تجسد بخشد، یعنی در یک واقعیت مجزا، به محض اینکه بخواهد به جدایی میان یک بیرون و آنچه درون است مادیت بخشد، آنگاه در برابر ناممکن بودنِ خویش قرار میگیرد. فرقه همین نقطهٔ ناممکنی ست. حضور-نزد-خود کامل اجتماع، فرقه، با اسراف هر اجتماع در روابط تکین، با غیاب عینی و ملموساش مطابقت دارد.
شرح ب. تمام بدنها در حرکت هستند. حتی وقتی بدنی حرکت نمیکند، باز هم به حضور میآید، و جهانی را که با خود دارد وارد بازی میکند، و سرنوشت خود را دنبال میکند. همچنین بدنهایی هستند که با هم میروند، آنها به یکدیگر تمایل و گرایش دارند: میان آنها مقداری از اجتماع وجود دارد. بقیه از هم فرار میکنند، با هم جور نمیشوند و ناهماهنگاند. در اجتماعِ هر شکل-حیاتی همچنین اجتماعهای اشیا و ژستها وجود دارد، اجتماعهای عادات و تأثرات، اجتماعی از اندیشهها. نیازی به گفتن ندارد که بدنهای محروم از اجتماع، همچنین از ذائقه نیز محروم هستند: آنها نمیبینند که برخی چیزها با هم جور میشوند و برخی دیگر نه.
